Archive for نوامبر, 2006

بزرگمهر حسين پور، Connection Pooling

نوامبر 30, 2006

هفت ضربدر هشت ميشه پنجاه و شيش ! 56K هم كه سرعت يك مودم دايال آپه ! حالا اينكه چجوري FlashGet يه همچين سرعتي را واسه من نشون ميده از عجايبه ! 13.6 را كه در هشت ضرب كنم از 56 ميزنه بالا !! البته شايد هم من منطقم غلطه !
يه چند روزه كه شروع كردم به دات نت خوندن . چيز جالبيه ! خوشم اومده ! يه چيزي داره به اسم كانشكن پوليينگ كه چيز خوبيه ! مثلا توي شكل زير ، اون زمان اوليه براي وقتي هست كه كانشكن پوليينگ فعال بوده ، اون زمان دوميه براي وقتي هست كه كانشكن پوليينگ را غير فعال كردم و زمانش را گرفتم ! خيييلي تفاوت دارند ها !

آقاي بزرگمر حسين پور هم وبلاگ زده اند ! بريم براش كامنت بذاريم كه جلوي نيك آهنگ كوثر كم نياره !

آقاهه ميخواسته بچش را نصيحت كنه، بهش ميگه پسرجان ! تو الان چند سالته ؟ ميگه نوزده سال ! آقاهه ميگه خاااك بر سرت ! هم سن و سالهاي تو ، الان بيست و هفت سالشوونه !

گفتم نصحيت كردن ! ياده مامانم افتادم. اون وقتها كه بچه بودم ، هروقت مامانم ميگفت كه بيا تا موهات را ببافم برات ، يه نيم ساعت، چهل و پنچ دقيقه اي طول ميكشيد و از اين فرصت استفاده ميكرد و شروع ميكرد به نصحيت كردنم ، حالا كه فكر ميكنم ، ميبينم كه اون لحظات از بهترين دقايق عمرم بوده ، هنوز خيلي حرفهايي كه بهم ميزد را يادم هست ، يكيش اين بود كه هيچ وقته هيچ وقت ، هيچ كس را مسخره نكن

The Bastards Got Me

نوامبر 25, 2006

Litvienkoتوي اخبار ، يكي از كارمندهاي سابق KGB را نشون ميداد كه توي انگليس بوده و داشته روي پرونده قتل اون خانم روزنامه نگاره كه از منتقدهاي پوتين و مدافعين حقوق بشر و اينا بوده ، تحقيق ميكرده.

حالا اون كارمند KGB را هم با يك سم كه انگار ميگفت از پلونيوم هست ، مسموم كرده بوده اند و اون هم كشته شده بود.

بعد نامه اي كه همون كارمنده ( آخه فاميلش روسي بود ، سخت بود!) ، قبل از مرگش نوشته بود را ميخوند ، كه به پوتين ميگفت كه تو درسته كه تونستي من را بكشي اما همه آزاديخواهان روسيه را نميتوني بكشي و اينا. تيتر يكي از روزنامه هاي انگليس هم اين بود :

The Bastards Got Me, But they wont get us all

سيدي هاي صورتي

نوامبر 19, 2006

غريب توي غربت ، نگي چي شد محبت ؟ بگي ميگن ديوونست ، حرفهاش چه بچه گونست

من فكر ميكردم كه پايين ترين نمره كلاس ميشم واسه ميان ترم مدارالكتريكي ! ولي حالا كه نمره ها را زده ، من دومين نمره كلاس شدم ! ( من كه درسخون نيستم ! پس ببين بقيه ديگه چي بوده اند ! )

خاك تو سر ATI كه واسه Radeon 7000 ، لينوكس درايور نداره !

به آقا پسره قندعسل ، توي دانشگاه گفته بودم كه Code Rush را برام رايت كنه ، حالا كه آورده ميبينم كه روي سيدي صورتي رنگ ، رايت كرده !

مهدي جوكره هروقت كه سر كلاس مزه ميپرونه ! و حرف خنده دار ميزنه ، زودي به قسمتي كه ماها نشستيم نگاه ميكنه كه ببينه ما هم خنديده ايم يا نه !

يارو يه SMS س*ك.*س*ي ميزنه ساعت يك نصفه شب ، بعد فردا صبح توي دانشگاه عذرخواهي ميكنه كه اشتباهي واسه شما ارسال شده و اينا ! درحاليكه ميخواست مطمئن بشه كه خونده ام اش ! و عكس العملم را ببينه ! آخه چي بگم بهش ! اينها كي ميخوان عقلا” بالغ بشند ؟

فروشنده هه كه گفتش اينها ضدآب هستن و تضمين ميكنم و اينا ! كوو پس ؟ تضميني نشونش بدم كه بره سبزي فروشي بزنه !

معلمه واسه زبان تخصصي ، صدام كرد پاي تخته ! هنوز دو خط هم ننوشته بودم كه گفت برو بشين !! بعدش كه از دوستهام پرسيدم اين چه مرگش شد يهوويي ؟ گفتند آخه لباست هم تنگ بود هم كوتاه ! من لذت ميبرم از اين معلم هاي دين مدار !! ولي خداييش نه اونقدرها تنگ بود ! نه اونقدرها كوتاه ! خو حاليمه ! دانشگاهه و حراست و كوفت و سگ و اينا !! اين معلمه هم ديگه شورش را درآورده بوده !! شايد هم بچه هاي كلاس شورش را درآورده بوده اند و اون هم مجبور شده كه اينجوري قائله را خاتمه بده !

باغچه اي كه پير شده بود ، رنگهايي كه پير ميشوند

نوامبر 5, 2006

احساس ميكردم كه باغچه خونه اي كه الان توش زندگي مكينم (درباره اين خونه و خانواده ، توي اولين پستم توضيح داده بودم) ، پير هست . آره ديگه ! حس ميكردم كه باغچه شون پير شده . حس ميكردم دچار سكون شده. ماندگي و سكون ، پيشگفتار پوسيدگيست. توي باغچه شون يه بوته زرشك هست كه ديگه برگي نداره الان ، يه انگور هست كه اون هم برگهاش ريخته و دوتا درخت كاج كه الان فقط اونها سبز هستند.

كاجها عمرشون به اندازه عمر خونه هست. واسه همينه كه ميگم حس ميكنم باغچه شون پير شده. آره خب ! كاجها درسته كه هميشه سبز هستند ولي به نظرم سبز بودن نميتونه نشونه خوبي براي جوون بودن باشه. حتي من ميگم كه رنگها هم پير ميشند. يادمه هيچ وقت نقاشيهايي كه توي خونه مادربزرگم ميكشيدم را دوست نداشتم .چون مداد رنگيهايي كه مادربزرگم بهم ميداد هم قديمي بودند ، واسه همين رنگهاشون پير شده بود .

با آقاهه رفتيم و چندتا كوزه گل خريديم . گلهاي داوودي . ازش خواستم كه اجازه بده خودم اونها را توي باغچه بكارم. جاتون خالي ! كلي بيل زدم و يه گوشه باغچه را گود كردم و گلها را كاشتم اونجا. اين كار حس خوبي بهم ميده. حس آفرينش.

حالا ديگه با وجود گلها ، باغچه شون پير نيست. اگرچه من بخاطر همون بيل زدن باغچه، هم كمرم درد گرفته و هم پاهام و هم كلي عرق كردم و لباس گرم هم نپوشيدم و حالا هم سرما خوردم و نيم ساعتي ميشه كه از بخش تزريقات بيمارستان برميگردم و مجبور شدم كلاس ساختمان داده ها را هم غيبت كنم ولي خب ارزشش را داشت.

RSS Reader براي IE 7 با دلفي

نوامبر 2, 2006

اين برنامه ، زشت ترين RSS Reader ي هست كه توي عمرتون ديده ايد. چونكه اصلا نميخواستم يك برنامه كاربرپسند درست كنم . فقط ميخواستم كمي ور برم با Windows RSS Platform و تست كنم كه چجوري ميتونم چنين چيزي را توي دلفي درست كنم.

اين را بر مبناي IE 7 نوشتم . بنابراين براي اجراكردنش بايستي كه IE 7 را نصب كرده باشيد .

اگه علاقمند هستين كه كاملترش كنيد ، همينجا كامنت بذاريد و ايميل تون را بدهيد تا سورس كد را براتون بفرستم . يادتون باشه كه سورسش با دلفيه ها !
اگه هم SDK ش را لازم دارين ، بازهم توي كامنتها ، آدرس ايميل تون را بگذاريد تا ارسال كنم فور يو !

http://rapidshare.com/files/1679374/IE7_RSSReader.zip.html

مبدل نانازه تاريخ شمسي به ميلادي و برعكس

نوامبر 2, 2006

ثبت نام قرعه كشي كارتهاي سبزرنگ آمريكا شروع و من هم جونم بالا اومد از بس كه صفحات تقويم را ورق زدم تا تاريخ تولد ميلادي اين همه آدم كه ميخوان شانسشون را براي زندگي در كشوري كه  مردمش بتونند روزنامه مورد علاقه شون را بخونند ، جسد روزنامه نگارش را كنار خيابون پيدا نكنند ، روشنفكرش تبعيد نشده باشه و مخالفهاش هم شيش سال توي انفرادي نگه داشته نشده باشند ، امتحان كنند !!

خب ديگه !! اين برنامه واسه همين كاره ! تاريخهاي ميلادي را به شمسي و برعكس تبديل ميكنه . همش هم گرافيكيه و آسون!
آخه قبلا برنامه هاي ديگه اي هم واسه همين كار ديده بودم ولي اونها چندتا جاي خالي ( اديت باكس) گذاشته بودند كه تازه بشينيم يكي يكي شماره روز و ماه و سال را توشون تايپ كنيم ! خب خسته ميشه آدم !

تستش كنين ! مخصوصا با سالهاي كبيسه و خبرش را بهم بدين

از اينجا دانلودش كنين.

توي چشمم فوت كن

نوامبر 1, 2006

اون روزها ، وقتي چيزي ميرفت توي چشمم ، با گريه ميرفت پيش مامانم.
سرم را بين دستهاش ميگرفت ، توي چشمهام زل ميزد و محكم فوت ميكرد توي چشمم تا هرچي بوده بياد بيرون.
بعدش مينشستم توي بغل مامانم و اونقدر نازم ميكرد تا گريه كردنم تموم بشه ، خيلي وقتها واسه همين هم عمدا” گريه كردنم را طولاني تر ميكردم.

اين روزها ، خيلي وقته كه چيزي نرفته توي چشمم ، مامانم هم ديگه نيست كه سرم را بين دستهاش بگيره يا بشينم توي بغلش ، ولي گريه هام را هنوز هست .

روزهاي بعد ، اين من خواهم بود كه توي چشم گريان كودكي ، فوت خواهم كرد .

و داستان زندگي ، ادامه پيدا ميكنه

.

النكاح سنتي

نوامبر 1, 2006

از خودم چه خبر ؟

نویسنده این وفلاگ  به علت گم شدن پاسپورتش ، تا اطلاع ثانوي حوصله و اعصاب م معصاب و اينا نداره و اخمو ميباشد .

نويسنده اين وفلاگ ، به علت رعايت نكردن ضرب المثل ” جشن از خودت نبود ، پاهات كه از خودت بود !!” ، به علت انجام افراطي حركات موزون ! در جشن نامزدنگ پنج شنبه شب ، الان  پاهاش درد ميكنه و حوصله و اينا نداره و اخمو ميباشد .

از مراسم نامزدنگ چه خبر ؟

دوماد يك كم كچل بود ، ولي تيپش خوف بود  ، مهريه هم ۱۰۰۰ تا سكه بود و طبق معمول سه دانگ خونه و بقيه خرده ريزها .
دوماد كه عروس را آورد ، از هولش نتونست ماشين را درست پارك كنه و چرخ جلوي ماشين را مالوند به جدولهاي دم جوب آب !
دوماد بلد بود برقصه !
بچه ها هم  طبق معمول ، اونجا را به مراسم ” چهارشنبه سوري” تبديل كرده بودند.
آهنگهاي جشن را هم داداشه عزيزتر از جانم ، آماده كرده بود.

———————————-

عکسها کو ؟

من که دوربین نبرده بودم  اگه ميبردم هم كه فرصت نميكردم عسك بگيرم، مهران هم عكس نگرفت ، فيلم گرفت ، ولي چند نفر كه عكس گرفتند ، قول دادند كه عكسها را برام ايميل كنند.
فعلا كه توي كافي نت هستم و دارم ايميلهايم را هم چك ميكنم ، يه نفر به قولش عمل كرده و عكسها را فرستاده.
خب تقريبا هيش كدوم از عكسها را حتي با كات كردن و سانسور و اينا هم نميتونم اينجا بذارم ! ولي براي اينكه نه سيخ بسوزه و نه كباب ، يه چيزهايي ميذارم فهلا” :

عكس اول : آقاي النكاح سنتي !

عكس دوم : مراسم انگشت در عسل كنون و در دهان گذارون !

نه ! پشيمون شدم ! هركار ميكنم كه فقط ظرف عسل معلوم باشه و خوده بهار جونم سانسور بشه ، نميشه ! پس بنكلن اين يكي عكس را بيخيال !

عكس سوم : اوهوه ! اين كه منم !

بهله ! گذشت اون روزگار ! كه عكسه پرتره ميذاشتم ! همينه كه هست ! توی این عکسها که فرستاده ، يكي ديگه هم از من هست كه ميتونم توش پز سرويس مرواريدم را بدهم ولي اون هم هركاري مكينم كه پرايوسي بقيه مهمونها حفظ بشه ، نميشه ! پس حيف ! بيخيالش ميشم !

حیف که این چند روز تعطیلی هم تموم شد و دوباره باید برگردم بیام شهرستان که شنبه ظهر برم سر کلاس مدارالکتریکی  هم درسش سخته ! هم استادش گنده !

شبها توی تخت این پسره میخوابم !

نوامبر 1, 2006

سلام، بالاخره امروز هم فرصتش را پيداكردم و هم حس و حالش را كه چند كلمه درباره خودم بنويسم و درواقع تاپيكه سلام و معرفي را آماده كنم.دانشجو هستم ، ترم سوم نرم افزار توي يك دانشگاه دولتيه به درد بخور كه بدبختانه از دانشگاههاي تهران نيست . ! تا يادم نرفته اين هم بگم كه كلاس اول دبستان را رفوزه شدم ! سر كوچه ي خونمون ، شعبه دوم واحد فني مهندسي دانشگاه آزاد تهران شمال هست ! رقم دهگان پلاك خونه هم با عدد 4 شروع ميشه ! خب ديگه اين هم از آدرس ! تا يادم نرفته اين يكي را هم بگم كه آآي دانشجوهاي فيميل ! توي همون شهري كه زندگي ميكيند ، دانشگاه هم بريد ! براي اينكه هي تند و تند دلتون واسه خانواده تون تنگ ميشه و هي مجبور ميشين كه كلاسها را غيبت كنين و بريد به خونواده سر بزنيد ( مثل من ! ) ، البته من خودم يه شانسي كه آوردم اين بود كه با وجود اينكه دانشگاهم توي شهرستانه ، ولي خب خدارا شكر از دست خوابگاه و هم اتاقي و اينا هم راحت شدم . چونكه اينجا الان پيش يه زن و شوهره تهنا هستم و تازه كلي هم از تهنايي درشون آوردم كه اومدم پيششون ! آقاهه هم هميشه ميگه كه دلش بچه دختر ميخواسته ولي دوتا پسر خدا بهش داده ،
آقاهه در واقع از شريكهاي بابام هست ، دوتا پسر قند عسل هم دارند كه خب هيش كدومشون اينجا نيستند البته خدا را شكر! يكيشون داروسازي خونده و چند ساله كه رفته كانادا ، اون يكي هم عين خودم بوده ! يهني كه اون هم كامپيوتر خونده و الان تهرانه ! البته كاره كامپيوتري نميكنه ها ! اون هم از باباش پول گرفته و با بابام شريك شده !
ارث و ميراثي كه از پسرهاي قندعسل اين خونواده به من رسيده ، دو تا اطاق هست كه يكيشون توش تخت و اينا هست واسه خوابيدن و اينا( نتيجه گيري شيطنتي : من شبها توي تختخواب يه پسره ميخوابم ! ) ، اون يكي اتاق هم كتابخونه و ميز و اينا هست واسه درس خوندن و اينا .
يه ارث خوب كه از پسر دومي بهم رسيده ، كتابهاش هست ! و همچنين يك خط تلفن مجزا ( كه خداميدونه با كي ميخواسته حرف بزنه كه خط جداگونه گرفته !! ) و اكانت رايگان اينترنت . گفتم كه ! اون هم مثلا كامپيوتر خونده بوده توي دانشگاه ! مثلا اين ترم كه مدار الكتريكي داشتم ، توي كتابهاش ، حل المسائل مدار اكلتريكي را پيدا كردم و كلي ذوق كردم ، ارثه خوبه ديگه اي كه بهم رسيده يك آيدي از همون پسره هست كه آيدي و پسوردش را بهم داد واسه ورود به دوتا فروم خيلي خوب كه ديگه عضو نميگرفتند .(یکیش فروم پي سي سون و يكيش هم فرومه آي آر ست( ، از خونه ي اينها تا دم در دانشگاهم ، حدودا 130 كيلومتر هست و يا به عبارتي يك ساعت و نيم راهه ، من هم معمولا درسهايي كه حاضرغايب نميكنند را حاضر نميشم سر كلاس ، مگر اينكه درسش سخت باشه يا اينكه حوصلم سر رفته باشه .

خب اين از مزاياي اين خونه و خانواده اي كه فهلا باهاشون زندگي ميكنم ، حالا يك كم هم از معايبش كه شايد به نظر سطحي بياد ولي واسه من مهمه بگم ، مهمترين عيبش اينه كه من دلم تنگ ميشه ، و راه هم دوره و نميشه هر هفته بيام و برگردم.
و اما چند عيب سطحي ، يكيش مثلا اينكه …. اي بابا ! هركار ميكنم جمله بنديم درست نميشه ، خب مثلا شايد دلم بخواد و هوس كنم كه روزي دوبار ، صب و شب ، دوش بگيرم ، خب اينجا خونه مردم هست بهرحال ! رووم نميشه خب ! مثلا شايد دلم بخواد و هوس كنم كه فلان غذا را بخورم واسه شام ، ولي اونها يه چيز ديگه درست كرده باشند . ، بالاخره اينها هم هرچي كه مهربون و صميمي هم باشند ، باز هم آدميزاد معذب هست ديگه تا حدودي از همه لحاظ ! الان مثالهاي بيشتري به ذهنم نميرسه كه بخوام بگم ، اون مثالهايي هم كه به ذهنم رسيده بود ، مناسب نوشتن عمومي توي وفلاگ نبودند .

يك كم هم از علاقمنديهام بگم :

مثلا توي خواننده هاي ايراني ، از ابي خيلي خوشم مياد ، بعدش هم از قميشي. توي خارجكيها از التون جان ، پينك فلويد ، كلي ايكن و تازگيها هم از يه گروهي به اسم Corn ،

توي هنرپيشه هاي ايراني از خسرو شكيبايي و امين حيايي خوشم مياد. نميدونم چرا از پرويز پرستويي خوشم نمياد !
توي هرپيشه هاي خارجكي از جاني دپ و نيكولاس كيج و مونيكا بلوچي . و اووخ ! نزديك بود آل پاچينو را يادم بره ، نميدونم چرا از تام كروز خوشم نمياد !

توي ورزشها هم از بسكتبال و شنا خوشم مياد. ، 30 تا درازنشست هم ميتونم برم كه خيلي پسرها 10تاش را هم نميتونند.

توي روزنامه نگارها از نوشته هاي محمد قوچاني و مسعود بهنود خيلي لذت ميبردم و به همون اندازه هم به كله شقي و شجاعت اكبر گنجي افتخار ميكنم .

سيگار و قيلون هم بلدم بكشم و كشيده ام و گاهي پيش بياد هم خواهم كشيد دوباره ( ايول ! نوبل ادبيات بهم بدين واسه اين جمله بندي ها ) ، تخته نرد هم خوب بازي ميكنم ، ولي پاسور به غير از حكم ، چيز ديگه اي بلد نيستم.

توي شبكه ها هم اگه ايراني باشه ، PMC و اگه خارجي باشه ‍‍CNN را نگاه ميكنم ،توي سايتها هم كه روزآنلاين را مشترك هستم ولي چندماهه كه حال و حوصله نميكنم خبرهاش را بخونم ، فقط تيترها را ميخونم .

فهلا چيز ديگه اي كه قابل پابليش كردن باشه و اينا ، به ذهنم نمياد !

همين !
باي.