This entry was posted on نوامبر 13, 2007 at 4:30 ق.ظ and is filed under سطحي هاي زندگي من. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
سلام
من آخر از همه بايد متوجه بشم که کيا وبلاگ دارن کيا سايت دارن و ….
بهر جال اگر هم ديره ولي مبارکه .
در مورد اين بزغاله مطلبي رو جايي ديديدم که بدون کپي رايت ميذارم اينجا :
یک داستانی هست که من افراد آن را دقیقا بخاطر ندارم ولی موضوعش مربوط میشود به قضایای «بزغاله». خلاصه اگر کسی از دوستان آدمهای داستان را کامل میداند بفرماید.
داستان از این قرار است که روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر (که کتاب اسرارالتوحید درباره او نوشته شده) با -اگر اشتباه نکنم- ابوریحان بیرونی (یا نمیدانم بوعلی سینا) شروع به صحبت میکنند و جلسه بحث و بررسی به درازا میکشد. اولین کسی که از جلسه خارج میشود طرف مباحثه شیخ بوده که از او میپرسند «شیخ را چگونه یافتی؟» و او هم سینه جلو میدهد و گلو صاف میکند و میگوید «شیخ آدم بزرگ و محترمی است، دیدگاههایمان هم بسیار شبیه هم هستند فقط او در برابر ما (خودش را میگفت) از نظر علمی مثل پشهای است در برابر سیمرغ». خلقالله خبر این اظهار نظر را میبرند پهلوی شیخ ابوسعید ابوالخیر که فلانی چنین افاضاتی از خود «در وِِکرده» است. شیخ هم با نهایت آرامش پاسخ میدهد که «بروید به وی بگوئید که آن «پشه» هم خودش است و ما اصلا هیچ هستیم».
من هم در اینجا به شیخ ابوسعید ابوالخیر تاسی میکنم و خدمت آن عزیزی که کلهپاچهای و قصاب محلهشان تقلب میکنند و چیز دیگری در کاسه صبحانه ایشان بهخورد مبارکشان میدهند عرض میکنم که «آن «بزغاله» هم خودش است و ما اصلا هیچ هستیم». تمت.
نوامبر 14, 2007 در t 2:47 ب.ظ |
سلام
من آخر از همه بايد متوجه بشم که کيا وبلاگ دارن کيا سايت دارن و ….
بهر جال اگر هم ديره ولي مبارکه .
در مورد اين بزغاله مطلبي رو جايي ديديدم که بدون کپي رايت ميذارم اينجا :
یک داستانی هست که من افراد آن را دقیقا بخاطر ندارم ولی موضوعش مربوط میشود به قضایای «بزغاله». خلاصه اگر کسی از دوستان آدمهای داستان را کامل میداند بفرماید.
داستان از این قرار است که روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر (که کتاب اسرارالتوحید درباره او نوشته شده) با -اگر اشتباه نکنم- ابوریحان بیرونی (یا نمیدانم بوعلی سینا) شروع به صحبت میکنند و جلسه بحث و بررسی به درازا میکشد. اولین کسی که از جلسه خارج میشود طرف مباحثه شیخ بوده که از او میپرسند «شیخ را چگونه یافتی؟» و او هم سینه جلو میدهد و گلو صاف میکند و میگوید «شیخ آدم بزرگ و محترمی است، دیدگاههایمان هم بسیار شبیه هم هستند فقط او در برابر ما (خودش را میگفت) از نظر علمی مثل پشهای است در برابر سیمرغ». خلقالله خبر این اظهار نظر را میبرند پهلوی شیخ ابوسعید ابوالخیر که فلانی چنین افاضاتی از خود «در وِِکرده» است. شیخ هم با نهایت آرامش پاسخ میدهد که «بروید به وی بگوئید که آن «پشه» هم خودش است و ما اصلا هیچ هستیم».
من هم در اینجا به شیخ ابوسعید ابوالخیر تاسی میکنم و خدمت آن عزیزی که کلهپاچهای و قصاب محلهشان تقلب میکنند و چیز دیگری در کاسه صبحانه ایشان بهخورد مبارکشان میدهند عرض میکنم که «آن «بزغاله» هم خودش است و ما اصلا هیچ هستیم». تمت.
نوامبر 14, 2007 در t 3:42 ب.ظ |
خیلی جالب بود
دستون درد نکنه
نوامبر 20, 2007 در t 2:18 ب.ظ |
سلام مژگان. تو چقدر کم حرف شدی؟ نکنه داری واسه ارشد می خونی؟
هر کجا که هستی شاد باشی، موفق و از دست هر چی بزغاله زبون نفهمه خلاص!!
نوامبر 25, 2007 در t 9:01 ق.ظ |
سلام
جالب بود..
شاد باشيد
دسامبر 2, 2007 در t 9:35 ب.ظ |
ده نکن همچین شما
شوخی شوخی؟….
چی بگم؟
شما فکر کن
با نیک آهنگ هم شوخی؟